نفس باد صبا – رضا هفت برادران
از روز 19فروردین 90 که در سفر بیبازگشت صبا همراه او شدم، دیگر بهار برایم رنگ دیگری دارد. آن روز که شتابان حوالی ساعت 9 صبح خودم را به صبا رساندم و او را که پشت یک آمبولاتس عراقی خوابانده بودند صبور و آرام یافتم، ته دلم آرام نبود چی شده صبا؟ چیزی نیست یک تیر در پایم خورده است ايران - مجاهدين- درود برشهداي قهرمان فروغ اشرف داشت به من دلداری میداد. آنروز نمیدانستم چه سفری را با او آغاز کردهام. آنروز همچنین نمیدانستم که صبا قبل از این دیدار من یک بار تا دم مرگ رفته بود و در آخرین نفس گفته بود، «تاآخرش ایستادهایم، تا آخرش میایستیم». بعد پزشکان اشرفی توانسته بودند به مدد فداکاری چند مجاهد با خون رسانی به او که تقریباً بیشتر خونش را از دست داده بود، جان تازهیی بدهند. از آن روز دیگر بهار برایم رنگ دیگری دارد. سبز است، اما با سبزینهیی جادویی. از آن روز تا امروز که 4سال میگذرد، آخرین حرفهای صبا هم برایم معنی دیگری گرفتهاند. همانطور که هر بهار در آستانه 30فروردین، روز پرواز 4قهرمان از اعضای مرکزیت مجاهدین، آن جمله شهید ناصر صادق ، مثل بت عیار برایم به...